الهم عجــــــــــــل لـولیـک الفـــــــــــــــرج

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo
دعای فرج

دریافت کد لوگو

شهادت طلب | بیمه مرکزی
پزشکی | کرمان
پاپو | کبوتران زمینی
کد دعای فرج آقا امام زمان ( عج )

رهبرم سید علی

کد ذکر ایام هفته

قالب بلاگفا

اللهم عجل لولیک الفرج

سایت خدماتی بیست تولز


روزشمار فاطمیه

برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زما(عج) صلوات

سایت خدماتی بیست تولز

پخش زنده حرم آیه قرآن



در این وبلاگ
در كل اینترنت
PageRank


بر زنان جهاد نیست

«عبید الله بن عمیر کلبی» از جوانان شجاع و دلاور کوفه بود. روزی در نُخَیله- لشکرگاه کوفه-سپاه عظیمی را که عازم کربلا بود مشاهده کرد، با خود گفت:به خدا سوگند من مشتاق جهاد با مشرکان هستم و امیدوارم که جنگ با این سپاه که با پسر پیامبرشان عزم جنگ دارند،کمتر از جهاد با مشرکان نباشد، تصمیمش را با همسرش «امّ وهب» در میان گذاشت. وی نیز نظرش را تأیید کرد و به اتفاق همسرش شبانهه به سوی کربلا شتافت.

در روز عاشورا چونن یسار (غلام زیاد بن ابیه) و ساللم (غلام عبیدالله بن زیاد)به میدان آمدند و مبارز طلبیدند، ابتدا حبیب بن مظاهر و بریر بن خضیر عزم میدان کردند ولی امام حسین(ع) مانع شد؛ آنگاه عبیدالله بن عمیر برخاست و از امام اذن طلبید، امام(ع) اجازه داد و فرمود:

«گمان دارم که حریفان خود را از پای در آوری، اگر می خواهی به جانب آنها برو»

وی به میدان شتافت و با آن دو جنگید و آنها را از پای در آورد و در حالی که انگشتان دست چپش قطع شده بود به سوی امام برگشت و این رجز را خواند:

إن تُنکِرونِــی فَأنَا بنُ کَلبِ                   حَسبی بِِبَیتی فِـی عُلَیم حَسبـی

إنّی امرَءٌ ذُو مِرَّةٍ وَعَصبٍ                   وَ لَستُ بِالخـوّارِ عَندَالحَـربِ

إنّـــــی زَعِیمٌ لََكِ أُمَّ وَهبٍ                    بِا لطَّعنِ فِیهِم مَقدَماً وَالضَّربِ

امّ وهب( همسرعبیدالله بن عمیر) که شاهد ماجرا بود، عمود خیمه را گرفت و به سوی همسرش رفت و گفت: پدر و مادرم به فدایت، درر برابر این ذریه رسول خدا مبارزه کن.

امام حسین(ع) جلو آمد و فرمود: «خدا به شما دربرابر دفاع از اهل بیتم خیر دهد، به سوی زنان برگرد، خدا تو را رحمت کند، جهاد از تو بر داشته شد.»

سپاه دشمن به راست و چپ حمله برد و جنگ سختی در گرفت و عبیدالله بن عمیر همانند شیر می جنگید تا آنکه به شرف شهادت نایل آمد، همسرش در کنار پیکر قطعه قطعه اش حاضر شد و گفت: «بهشت بر تو گوارا باد، از خدایی که بهشت را بر تو ارزانی داشت می خواهم که مرا نیز در کنار تو قرار دهد».

چیزی نگذشت که غلام شمر با فرود آوردن عمود خویش بر فرق امّ وهب او را در کنار همسرش به شهادت رساند و بدین ترتیب دعای او به هدف اجابت رسید.

این تنها زنی بود که در کربلا به افتخار شهادت نایی آمد.

فدا کاری این زن تنها در آن نبود که با عمود خیمه به مبارزه با دشمنن بر خاست و تنها به این نبود که در این راه شربت شهادت نوشید، بلکه از آن مهمتر این بود که وقتی پیکر پاره پاره همسرش را دید، گفت: «گوارا با بر تو بهشتی که خدا نصیب تو کرد، از او می خواهم مرا به تو ملحق کند». این سخن حکایت از بالا ترین درجه ایمان آمیخته با شجاعت بی نظیر او می کرد، چیزی که می توان الگو برای همه نسلها باشد.

شما با جانتان یاریم کردید

سیف بن حارث و مالک بن عبدالله دو برادر مادری هستند که روز عاشورا هنگامی که تنهایی و غربت امام را دیدند گریه کنان به خدمت امام آمدند.

امام فرمود: ای فرزندان برادرم! چرا می گریید؟! به خدا سوگند بعد از گذشت ساعتی چشمانتان روشن خواهد شد.

گفتند:خدا ما را فدای تو گرداند. بر خود نمی گرییم بلکه گریه می کنیم برای اینکه شما را در محاصره این گروه می بینیم ولی کاری از دست ما بر نمی آید.

امام(ع) فرمود: ای فرزند برادرم خدا شما را به خاطر این همراهی و این یاری با جانتان، بهترین پاداشی که به متقیین می دهد، عطا نماید.

من به نزد خدای بخشنده و کریم میروم

به نقل بلاذری و و ابن اثیر چون صبح عاشورا سپاه ابن سعد به سوی خیمه های امام (ع) نزدیک شد. عبدالله بن حوزه تمیمی جلو آمد و با صدای بلند خطاب به یاران امام گفت:« آیا حسین در میان شما است؟» کسی پاسخ نداد و چون تکرار کرد یکی از یاران امام(ع) با اشاره به آن حضرت گفت: حسین این آقااست، مقصودت چیست؟

عبدالله بن حوزه رو به امام کرد و گفت: بر تو باد مژده آتش. امام(ع) در پاسخ فرمود: دروغ می گویی، زیرا من به سوی خدای بخشنده و کریم که فرمانش مطاع و شفاعت پذیر است می روم، تو کیستی؟.

عبدالله گفت: من ابن حوزه هستم.

امام دستانش را به سوی آسمان گرفت و به تناسب نامش وی را چنین نفرین کرد: « خدایا او را در آتش افکن».

آن مرد به خشم آمد و بر اسبش تازیانه ای زد که ناگاه اسب او رم کرد و بر زمین سکوت کرد و در حالی که پایش به رکاب گیر کرده بود بدنش به این طرف و آن طرف بر خورد می کرد تا سر انجام بدن نیمه جانش در خندق آتش افتاد.

(کتاب عاشورا ــ نویسندگان:سعید داودی و مهدی رستم نژاد ــ ص 437 )

«گردآورنده:عبدالحسین میهن پرست»                  التماس دعا




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات