الهم عجــــــــــــل لـولیـک الفـــــــــــــــرج

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo
دعای فرج

دریافت کد لوگو

شهادت طلب | بیمه مرکزی
پزشکی | کرمان
پاپو | کبوتران زمینی
کد دعای فرج آقا امام زمان ( عج )

رهبرم سید علی

کد ذکر ایام هفته

قالب بلاگفا

اللهم عجل لولیک الفرج

سایت خدماتی بیست تولز


روزشمار فاطمیه

برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زما(عج) صلوات

سایت خدماتی بیست تولز

پخش زنده حرم آیه قرآن



در این وبلاگ
در كل اینترنت
PageRank


یوم الحسین(ع)

امروز، اول صبح، یک عمل از اعمال امام حسین(ع) «سعی» بود میان صفا و مروه، هم عرفه دارد،هم مشعر، هم صفا، هم مروه، هم سعی صفا و مروه دارد، فرقی که دارد: آنجا هفت مرتبه است، اینجا هفتاد مرتبه!

«صفا» خیمه گاه، «مروه» قتل گاه!

گاهی بر هَروَله، گاهی بی هَروَله!

حالا او را به نظر بیاورید... همین سعیِ او را میان خیمه گاه و قتل گاه... همین رفت و آمدنش را ملاحظه کنید:

 کسی که تشنه باشد... دشمن اینطور اطرافش را گرفته باشد... و این همه زحمت و این رفت و آمد...

سعی هایش را بگویم؟ طواف هایش را بگویم؟ هروله اش را بگویم؟... کدام یک را بگویم.

یک مرتبه نگاه می کنم به او، می بینم: خودش با « حبیب بن مظاهر» سعی کردند میان صفا و مروه، رفتند سر شهیدی، معلوم شد« مسلم بن عوسجه» است.

یک مرتبه آمد از صفا به مروه، خودش با علیّ اکبر(ع) و جمعی دیگر، رفتند سر شهیدی. معلوم شد« حربن یزید ریاحی» است.

چند جورش ملاحظه کردم که هفتاد بار رفته است؛ ملاحظه کردم او را دیدم: یک وقتی دور رفت، خیلی دور رفت... میان ساقیه رفت.کسی هم همراهش بود... معلو شد رفته است سر نعش آن« غلام سیاه ». وقوف هایش را ملاحظه کردم، مختلف دیدم.

یک جادیدم ایستاد: همان وقوفِ تنها... دیگر ننشست. با هروله هم آمد، ایستاد ملاحظه کردم، دیدم نعش « قاسم (ع) » است.

 چرا ننشست؟ به جهت آنکه روحی باقی نمانده بود، جسدی هم باقی نمانده بود... ایستاد... به جهت اینکه هنوز پاشنه پایی حرکت می داد.

نگاه کردم: سرِ نعش دیگر آمد. آنجا ایستاد و آمدنش هم طول نکشید... و اینجا تا رسید، نشست! نمی دانم نشست، یا بی اختیار افتاد! معلوم شد این نعش حضرت علی اکبر(ع) بود.

حضرت پیغمبر(ص) پسرش که از عالم رفت، همه کارش را خودِ آن حضرت کرد، ولی فرمود: ابراهیم را در قبر نمی گذارم. فرمود: یا علی، تو برو و او را در قبر بگذار.

مردم گفتند: معلوم است که حرام است پدرِ میّت پسر را داخلِقبر کند. فرمود: حرام نیست. امّا این است که وقتی که در لحد گذاشت، می ترسم صورتش را ببیند، بر او حالتی دست بدهد که اجرش کم شود. در اینجا، صورت« علی اکبر(ع) » که مستور نبود... علاوه، کار دیگر هم کرد، خاک و خون را از صورتش پاک کرد...

باری، بیان اینها نیز هر یک طولی دارد...

بعضی را تشییع می کرد، می فرمود: نعش او را بردارند و تشییع می کرد.

و بعضی را خودش بر می داشت.

بعضی را بر داشت، بعضی را بر نداشت... هر کدام حکمت دارند، سرّها دارند؛ لیکن مطالب از دست می رود.

گویا می خواهید حالت امروزتان مثل هر روز باشد؟!

همه رفت آمدها، این جسدهای کشته ها را روی هم گذاشتند، وقتی بود که هنوز کسی بود، و اگر هیچ کس نبود، لا اقل یک نفر بود...

 (مقتل شوشتری ــ روضه های حضرت آیت الله شیخ جعفر شوشتری ص 213) گرد آورنده: ابراهیم سلطانی نسب

 فرستادن سرهای مطهّر به کوفه

عمر سعد، سر مبارک امام حسین(ع ) را همان روز که روز عاشورا بود با خَولی بن یزید و حمیدبن مسلم نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد، و دستور داد سرهای بقیه یاران . خاندان حضرت را جدا کنند( که به روایت مفید رحمة الله هفتاد و دو سر بودند) و آنها را به همراه شمربن ذی الجوشن و قیث بن اشعث و عمروبن حجّاج روانه کوفه کرد. و خود عمر سعد ملعون تا ظهر روز یازدهم در کربلا ماند. آنگاه به کوفه رفت.

خولی سر مطهّ حسین(ع) را برداشت و به تعجیل همان شب خود را به کوفه رسانید، و چون شب بود و ملاقات ابن زیاد ممکن نبود به خانه رفت، آن ملعون دو زن داشت یکی از بنی اسد و دیگری نوار دختر مالک.

طبری و ابن نما از نوار همسر خولی روایت کرده اند که گفت: آن ملعون سر آن حضرت را به خانه آورد و در زیر تغار گذاشت، و وارد اطاق شد و در بستر خود آرمید.

به او گفتم چه خبر داری؟ گفت: ثروت یک دهر برایت آورده ام، این سر حسین است که در سرای توست.

گفتم: وای بر تو! مردم طلا و نقره می آورند، و تو سر پسر رسول خدا(ص) را آورده ای! به خدا هرگز با تو سر به بالین ننهم.

گوید: ازبستر بر خاستم و به حیات خانه آمدم، و نزد آن تغار که سر مطهّر در زیر آن بود نشستم. سوگند به خدا ستونی از نور دیدم که از آنجا به آسمان سر کشیده، و پرندگان سفیدی اطراف آن می گردیدند. چون صبح شد آن ملعون سر را نزد ابن زیاد برد.

خولی سر امام حسین(ع) را برداشته رو به کوفه نهاد. منزل او در یک فرسخی کوفه بود، به خانه خود رفت، زن او از انصار بود و اهل بیت را به جان و دل دوست می داشت.

خولی از او ترسید و سر امام حسین(ع) را در تنوری پنهان کرد، و به جای خود برگشت.

زن او پرسید: در این چند روز کجا بودی؟ گفت: شخصی با یزید یاغی شده بود به جنگ او رفته بودیم. زن هیچ نگفت، و طعام آورد، خولی خورد و خوابید.

آن زن هر شب برای نماز شب بر می خاست. چون آن شب برخاست خانه را روشن دید، گویا صد هزار شمع و چراغ روشن کرده باشند. چون نیک نگاه کرد دید که روشنایی از آن تنور بیرون می آید، تعجّب کرد که من در این تنور آتش نکرده بودم، این روشنایی از کجاست!

در آن حال نور به سوی آسمان می رفت چهار زن دید که از آسمان فرود آمده به سر تنور رفتند، یکی از آن چهار زن سر را بیرون آورده، و می بوسید و به سینه خود نهاده و می نالید و می گفت: ای شهید مادر! و ای مظلوم مادر!خداوندد در روز قیامت داد مرا از کشندگان تو بستاند، و تا داد من ندهد دست از قائمه عرش باز نگیرم، و آن زنان بسیار گریستند و سر را در تنور نهاده غائب شدند.

زن بر خاست و به سر تنور رفت و سر را بیرون آورد و خوب به آن نگریست  چون حضرت حسین(ع) را بسیار دیده بود شناخت. نعره ای زد و بی هوش شد، در آن بی هوشی هاتفی آواز داد که بر خیز تو را به گناه این مرد که شوهر توست مؤاخذه نخواهند کرد.

زن از هاتف پرسید: این چهار زن که بر سر تنور آمده و گریه و زاری کردندکه بودند؟ ندا رسید: آن زن که سر را بر روی  سینه می مالید و بیشتر از همه می گریست فاطمه زهرا(س) بود، و آن دیگر مادرش خدیجه کبری، و سوّمی مریم مادر عیسی، و چهارم آسیه زن فرعون...

چون آن زن به هوش آمد کسی را ندید، سر را بر گرفت و ببوسید...

زن خولی گوید: بی هوش افتادم و در عالم غشوه دیدم حوریان بهشتی آمدند... ناگاه دیدم پنج هودج از آسمان به زمین فرود آمدند، و زنان سیاهپوش بیرون آمدند و دور تنور حلقه ماتم زدند. در آن میان یک زن که سنّ وی از همه کمتر بود گریبان دریده، گریان سر را از میان تنور بیرون آورد و به سینه نهاد، و آه و ناله می کرد و می فرمود:

«وَلَدِی! وَلَدِی! یا حُسَینُ! أَیُّهَاالشَّهِیدُ! اأَیُّهَاالمَظلُوم! قَتَلُوکَ، وَما عَرَفُوکَ وَمِن شُربِ الماءِ مَنَعُوکَ ».

شهید ثالث قدس سره در «مجالس» می نویسد: زن خولی گفت: دیدم آن خاتون سر پُر خون را بر روی زانونهاد، و با گوشه مقنه خون و خاکستر از آن سر و صورت و محاسن پاک می کرد، و می فرمود: حسین جان! زمین با آن فراخی اش برای تو تنگ شد...

(از کتاب سحاب رحمت - تاریخ  وسوگنامه سیدالشهداء- عباس اسماعیلی یزدی-ص 628)

وداع حضرت سیدالشهداء(ع)

روایت شده که چون آن حضرت دید همه یاران و اهل بیت خود شهید گشته و بر زمین افتادند(آماده جنگ با دشمن شد، و جهت وداع) به سوی خیمه آمد و صدا زد:

«یاسُکَیْنَةٌ! یا فاطِمَةْ! (یا رُقَیَةْ!) یا زَیْنَبُ! یا اُمَّ کْلثُومٍ! عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلامُ»

«ای سکینه! ای فاطمه! ای رقیه! ای زینب! ای امّ کلثوم!خدا حافظ».

سکینه عرض کرد: ای پدر!

«أَسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ؟»

« آیا تن به مرگ داده ای؟»

آن حضرت فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد کسی که یاور و معینی ندارد.

عرض کرد: ای پدر! ما را به حرم جدّمان باز گردان.

حضرت فرمود:

«هَیْهاتَ لَوْتُرِکَ الْقَطا لَنامَ»

« هیهات! اگر صیّاد مرغ قطا را رها می کرد آسوده در آشیانه خود می خوابید».

زن ها صدا به گریه بلند کردند. آن بزرگوار ایشان را ساکت نمود.

و نیز از آن حضرت نقل شده که به امّ کلثوم فرمود: ای خواهر! سفارش می کنم که مواظب خود باشی که به نیکویی عمل نمایی، من به میدان مبارزه این گروه می روم.

سکینه شیون کنان پیش آمد. حضرت او را بسیار دوست می داشت. او را به سینه چسبانید، اشکهایش را پاک کرد و فرمود:

   ای سکینه! بدان بعد از آنکه مرگ من برسد گریه ات طولانی خواهد شد.

با اشک حسرت خود قلبم را آتش نزن، تا وقتی که روح در بدنم می باشد.

ای بهترین زنان! چون کشته شدم تو به گریه کردن از همه سزاوار تری.

 

                               آپلود عکس

مرحوم علمه مجلسی می نویسد: حضرت، زنان را طلبید و دختران و خواهران را در آغوش کشید و هر یک را به ثواب های خداوند متعال تسلّی داد بخشید، صدای شیون از خیمه های حرم بلند گردید، و صدای اَلْوِداع، اَلْوِداع و ناله اَلْفِراق اَلْفِراق از زمین به آسمان می رسید.

سکینه دختر آن حضرت گفت: ای پدر! تن به مرگ داده ای، ما را به چه کسی می سپاری؟! آن امام مظلوم گریست و فرمود: نور دیده من! هر که یاوری ندارد تن به مرگ دهد. ای دخترم! یاور همه کس خداست و رحمت خدا در دنیا و آخرت از شما جدا نخواهد شد، بر قضای خدا صبر کنید و شکیبایی نمایید، که به زودی دنیای فانی منقضی می گردد، و نعمت های همیشگی آخرت پایان ندارد...

حضرت دخر سه ساله داشت، درب خیمه نشسته بود و تماشای وداع حضرت نموده، گریه می کرد، تا اینکه آن جناب خواست از خیمه بیرون بیاید، آن دختر صغیر دامن پدر گرفت و از خواهر خود سکینه کمک خواست که خواهر بیا دامن پدر بگیریم و نگذاریم به پای خود به سوی مرگ رود.

کلام این دختر بیشتر به آتش به دل امام و زن ها زد. حضرت او را بغل گرفت، صورتش را بوسید، آن دختر گریه کنان گفت: بابا! تا کی تشنه بمانیم؟ آن بزرگوار فرمود:

« اِجْلِسِی عِنْدَالْخَیْمَةِ لَعَلِّی آتِیکِ بِالْماءِ»

« دخترم! کنار خیمه بنشین شاید بتوانم برایت آبی بیاورم».

یزید از شمر پرسید: تو در کربلا بودی هیچگاه دلت بر حسین سوخت؟ ملعون گفت: از جاهایی که قلب مرا سوزانید زمانی بود که حسین(ع) در وداع آخرین درب خیمه آمد و دختر کوچکی دست به گردن او نمود، و چنان ناله وا أَبَتاهُ! بلند نمود که دل ها را به سوز و گداز انداخت، و حسین(ع) سر به زیر انداخته و اشک از چشمانش جاری بود و آن کودک می گفت: پدر جان! ما را به مدینه برگردان.

روایت شده که مالک بن یُسر بر آن حضرت ضربتی فرود آورد، کلاه مبارکش از خون پر شد. امام(ع) کلاه از سر بیفکند و به خیمه آمد و پارچه خواست و جراحتش را بست.

به روایتی در این حال ندا بر آورد:

ادامه دارد



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات